المحقق الأردبيلي
518
حديقة الشيعة ( فارسى )
مجلسى كه انس بن مالك نقل اين حديث مىنمود ديدم كه مردى برخاسته گفت : يا انس و يا صاحب رسول اللّه ، اين برصى كه در تو مشاهده مىكنم از چيست و حال آنكه پدر من از رسول خدا نقل مىكرد كه مؤمنان به برص و جذام مبتلا نمىشوند پس انس سر در پيش افكنده اشك از چشم او روان شد و بعد از لمحهاى سر بر آورد و گفت : دعاى بندهء صالح در حق من مستجاب شده گفتند : يا انس ! آنچه تو گفتى از براى ما بيان كن . انس گفت : از اين درگذريد ؟ فائدهء نكرد هرچند التماس نمود ابرام بيشتر كردند چون ديد كه فائده نمىكند گفت : چون مردمان به جاى خود بنشيند تا بگويم و حديثى كه سبب اين برص است بيان كنم . چون مردمان به جاى خود قرار گرفتند گفت : بشنويد و بدانيد كه به هديه آوردند از براى رسول خدا بساطى كه از ابريشم بود از جانب مشرق از دهى كه آن را « خندف » گويند . « 1 » پس رسول خدا مرا فرستاده حكم كرد كه ده تن را طلب نمايم و چون ياران حاضر شدند على بن ابى طالب عليه السّلام را امر فرمود كه ايشان را بر اين بساط بنشان و ببر اصحاب كهف را زيارت نموده بازآى و مرا فرمود كه اى انس تو نيز برو تا هرچه ببينى مرا از آن خبر دهى ؛ بعد از آن ملتفت شده به على عليه السّلام و گفت : باد را امر كن تا شما را برداشته ببرد . پس على عليه السّلام به باد خطاب نموده گفت : « يا ريح ! احملينا » ؛ يعنى اى باد ! ما را بردار . چون باد بساط را برداشته به هوا برد على عليه السّلام گفت : « سيروا على بركة اللّه » و ما خود را در هوا بسيار مىديديم و از مكانى به مكانى مىگذشتيم تا آنكه نوبت ديگر باد را گفت : « يا ريح ! ضعينا » ؛ يعنى اى باد ! ما را بگذار . در حال بر زمين قرار گرفتيم گفت : اين مكان اصحاب كهف است ، برخيزيد اى اصحاب رسول خدا تا بر ايشان سلام كنيم پس با او رفتيم تا به خوابگاه ايشان رسيديم ، اول ابى بكر و عمر سلام كردند هيچكس جواب نداد ؛ پس طلحه و زبير سلام كردند جواب نشنيدند ؛ پس
--> ( 1 ) . در مجموع الرائق ، « هندف » آمده است .